هی فلانی زندگی شاید همین باشه !!!
پ ن : ن م ی خ و ا م . . . ! ! !
+
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 توسط محمد علی
|
خسته شدم از این وضعیت...! تشخیص درست از غلط ، خوب از بد ، حق از باطل برام خیلی سخت شده...! نه احساسی تصمیم میگیرم و نه افراطی و نه تعصبی...!!! اما همینقدر میفهمم که این اوضاع اصلا خوب نیست...! اخبار رو که نیگا میکنم بغضم میگیره ، آخه یکی نیس تو گوش این مردمو این ملت فرو کنه که سنگاتونو برا دشمن پرتاب کنید، یکی نیس بگه چوب و چماقتونو واسه بیگانه بکشید ، یکی نیس بگه اصلا نباید گارد ویژه ای تشکیل شه ، آخه ما همه هم خونیم...مال یه خاکیم...همه مون فرزندایه کوروش و داریوشیم... همه مون شاگرد امیر کبیر ها هستیم... همه مون سربازایه کاوه آهنگریم...همه مون دل رستم داریم و مردونگی سهراب...همه مون هم وطنیم... همه مون ایرانی هستیم...ایرانی....!!!
چرا داریم داستان هابیل قابیل و زنده میکنیم ؟ چرا همه مون هم صدا نمیشیم ؟ چرا شمشیرامون رو از رو بستیم برا هم ؟
نه اینور نه اونور....! مهم اتحاد ملیمون بود که ۳۰ سال داشتیم حلوا حلواش میکردیم ، اما حالا به فاک محبت رفته...! دلم زمستون میخواد...دلم بارون میخواد...بارون...!
پ ن : خیلی عصبی ام....! دلم سرما میخواد...زمستون...دی ماه...! تو رو خدا آتیش بس کنید...!
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 توسط محمد علی
|
جدیدا بعد ۴ ترم درس خوندن تو دانشگاه پی به نکات ریزی بردم:
همه چی از یک جزوه شروع میشه...!!
+خانم ببخشید میتونید جزوه استاتیکتونو بدید من فتو بگیرم ؟!!!
- بله، خواهش میکنم...!!!!! من تو کلاس 108 نشستم،اگه میشه بعد فتو بیاریدش اونجا...!!!
گل پسر وقتی جزوه رو گرفت،جلدی از یونی میپره بیرون و میره خونه! بدون اینکه اونو فتو بگیره،اونو میندازه تو کتابخونش. بعد چند روز خانم گل رو توی دانشگاه میبینه و میگه میتونید شمارتونو بدید من باهاتون هماهنگ کنم که جزوه رو براتون بیارم !!!؟بعدش بده بستون شماره و اس ام اس و زنگ و شب زنده داری و ... !!! گل پسر عاشق خانم گل میشه و کم کم دید و بازدید ها زیاد میشه و ایستادن های طولانی تو سالن و ساندویچی و دعوت به خونه و ...!!!
این جریانات ادامه پیدا میکنه تا انتهای ترم!!! بعد از اتمام ترم و شروع شدن ترم جدید و اومدن
چس ترم ها و جدیدالورودیان،آقا گل پسر چشمش به جمال خانوم چشم قشنگ های جدید روشن میشه و سریع عاشقشون میشه.به این ترتیب با ساختن یه دعوای مضخرف میونشو با خانم گل بهم میزنه و میره با عشرت لب قلوه دوست میشه.البته خانوم گل هم هیج مشکلی نداره و آب تو دلش تکون نمیخوره ، چون یه هفته پیش جزوه اش رو داده بوده به یه ترم بالائی خوش هیکل که به جای پراید مزدا تری داشت....!!!!!
پ ن : دانشگاه شده Lovely House!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388 توسط محمد علی
|
گاهی وقت ها پشت سر گذاشتن امتحانات خدا از رسیدنم به بالاترین کوه امیدمم سخت تر و دست نیافتنی تر میشه .....! اما چاره چیه ؟ جرات داری بلند شی بگی این چه وضع امتحانه ؟ جرات داری بگی اینا که هیشکدوم تو جزوه زندگی نبود ؟ می تونی اصلا سوال کنی ؟
صدا میآد همه برگه ها بالا...! بلند میشیو برگه رو میدی ....! برگه سفیدی که بالاش با فونت درشت نوشتی "به نام خدا"....! اون زیرش هم خیلی کوچیک اسمت نوشته شده....!
مطمئنا این اولین برگه سفیدی نیس که تحویل میدی و مطمئن تر اینکه آخری هم نیس....!
کارنامه ام صفره......! یکی با صدای بلند میگه : محمد علی قربانی !!! رفوزه ............!!!
پ ن : یکی یه گلوله حرومم کنه...
+
نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 توسط محمد علی
|
درست در تاریخ ۷/۲/۱۳۸۸ در ساعت ۹:۱۵:۵۱ طی نامه ای رسمی که توسط یکی از عزیزان از طریق Sms دریافت شد از اینجانب بصورت مکتوب تهدید بعمل آمد...!
متن Sms:
"تهدید: تا جمعه وقت داری آپ کنی !!!!!!!!!!"
این روزا همه چی آروم و جالبه...! گاهی هم تویه روزمرگی هام معجزه های کوچیکی رخ میده ! بابا و مامان طبق معمول رفتن مکه ! باز من تنها شدم و قراره که نمودار مصرف تخم مرغ صعودی بشه !
راضی ام ...! یکی از دوستام داره مشکلاتش حل میشه ، هر روز که سر حال تر می بینمش خودمم بهتر می شم! یه عادت جدیدم پیدا کردم که به گل مصنوعی اتاقم آب میدم ! میدونم یه روز شکوفه میده !
نه .....! دیوانه نشدم ! این روزا یکم امیدوارانه تر زندگی میکنم...!
پ ن : مصرف آدامس اُربیت اُکالیپتوسم زیاد شده ! روزی دو خشاب .......!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 توسط محمد علی
|
این روزا دوستان عزیزی لطف میکنن نظرات جالبی برام میذارن...!!! یکی میگه نا امیدی،یکی میگه بچه ای،یکی میگه حالیت نمیشه،یکی میگه تظاهر میکنی،یکی میگه خوشی زده زیر دلت،یکی میگه ادعا میکنی،یکی میگه ...
بنا رو میذارن به نصیحت کردن و اینکه نا امیدیت ریشه در اعماق کودکی تو داره و طی سنوات گذشته در لاک دفاعی تنهایی فرو رفته ای و ...! به خدا ناراحت نمیشم...! من عمری به همه انتقاد کردم و دوس دارم که بهتر شم پس از انتقاد بدم نمیآد...! من تو این وبلاگ در طول این ۲-۳ سالی حتی فحشم شنیدم، اما هیشکدومشونو پاک نکردم! پس هر کی هرچی میخواهد بگه!!!
فقط خواستم یه نکته ای رو برای دوستانی که احیانا منو نمیشناسن بگم که من بر خلاف اون چیزی که فکر میکنن در سخت ترین مواقع نا امید نمیشم و گاها پیش میآد که سعی کنم حتی ملت رو بخندونم!
باور ندارید؟ از اونایی که منو میشناسن بپرسید...!
پ ن : قصد رفع تهمت نبود ، همه حرفای دوستانو با جون و دل میخرم ، صحنه فقط شفاف سازی بود!
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388 توسط محمد علی
|
چی بگم؟ این ایام یکم از خودم،اطرافیانم،دوستانم،فامیلام،آشناهام و ... ناراحتم! میان میشینن روز عیدی، به جای ۴ تا کلوم حرف پدر مادر دار در مورد فیزیوتراپی و MRI و نمیدونم سر درد و گرفتگی عضلات و .... صحبت میکنن!!!
البته اینا همه بهونه های خودمه...! بعد 21 سال خودمو نشناسم که به درد لای جرز میخورم!!!
بی حوصله شدم و بی برنامه ...!!! جدیدا به یه پرستار نیاز دارم که گهگاهی هم جوراب هامو بشوره!!!برای تمومه خریت هام چنان دلایل منطقی ای میآرم که حتی خودمم اونا رو باور می کنم!!!
بعضی اوقات هم چنان ژست های متفکرانه ای ازم خارج میشه که یادآوری اون برام مثله قلقک دادن یه آدمی هستش که قلقکی نیست اما چون ضایع نشی بهت یه لبخند تحویل میده...!!!بعدشم بهت میگه قلقکی نیستم!!!جدیدا هم یه حالت های جدیدی برام اتفاق میافته که اصلا نمیدونم چی هست چه برسه که بیانش کنم!!! اما اینقدر میدونم که هست چون حسش میکنم!!! این روزها اصلا یه روزهایه خیلی جالبی شده!!!
پ ن : ساعت ها فکر میکنم که دارم فکر میکنم اما وقتی به ساعت دیواری اتاقم نیگا میکنم می بینم فقط 4 دقیقه و 13 ثانیه گذشته اما فکری تو فکرم نیست!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 توسط محمد علی
|
زمستونم داره میره....!!! دوست ندارم بهار بیاد...!!! زمستون فوق العاده است...!!!
نمیدونم چرا هر چی بیشتر پیش میریم این جشن ها و این دید و بازدید ها و این نو شدن و خیلی چیزایه دیگه واسم عادی و بی معنی میشه...!!! دیگه اون شور و حالو ندارم....!!! شایدم نشونه خوبی باشه....!!! یه تصمیمایه خوبی گرفتم که همراه با سال نو میشه اجراش کرد...!!! گاهی نیاز به تلنگر دارم...عید هم یه بهونه است....!!!
پ ن : عیدتون مبارک !!!! (چقدر واقعا با ذوق بیان کردمش) !!! آرزو میکنم تمومه آرزوهاتون دست یافتنی بشه...!!!
+
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387 توسط محمد علی
|
گاهی وقتها دلت میخواهد قورتش بدی...!!! اما این لقمه از اون لقمه هاست که بدجوری سر گلو گیر میکنه...!!! انگار قسم خورده که خفه ات کنه....!!! هه...!!! آخرشم خفه میشی و میمیری ...!!! بعد حجله و نون سوخاری و خرما و این حرفا...!!! از من میشنوی قورتش نده ...!!! این بغضا میآن واسه شکستن...!
پ ن : شیت...! توی خستگی هم هیچ نوع تنوعی نیست...!!! از خسته شدنم هم خسته شدم...!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387 توسط محمد علی
|
چیه ؟ مگه بده رو دیوار اتاقت شعرایه فروغو بنویسی؟ مگه بده شبا تا صبح نخوابیو الکی زانوهاتو تویه بغل بگیری و به "هیچی" فکر کنی؟ مگه بده خودتو با قلیون دو سیب خر کنی؟ مگه بده حوصله ریخت و قیافه خودتم نداشته باشیو با آینه قهر کنی؟ مگه بده سیاوش قمیشی زیاد گوش کنی؟ مگه بده جاتو جمع نکنی تا فردا شب و دوباره فردا شب بری توش ؟ مگه بده لج کنیو با خودتم قهر باشی؟ مگه بده دانشگاه نری؟ مگه بده بگی "من به نومیدی خودم معتادم" ؟ مگه بده تیک تیک ثانیه هارو بشماریو به ساعت اخم کنی؟ مگه بده نصفه شب زمستون بخاری خاموش کنیو پنجره اتاقتو باز کنیو سعی کنی با دستات ابرها رو از رو صورت ماه بکشی کنار؟ مگه بده بدترین باشی؟ مگه بده ......!!!!
پ ن :این روزها ناتمامی شدم که آغازشو گم کرده...! اینبار هم خرابی از حد گذشته اخوی....!
+
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 توسط محمد علی
|
پرده ای می گذرد...
پرده ای می آید...
می رود نقش پی نقش دگر...
رنگ میلغزد بر رنگ دگر...
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ :
دنگ......، دنگ.....،
دنگ...!
اوضاع همچنان طبق طبیعت وجودیش خرابه...! اما این بار این منم که دارم بر خلاف طبیعت ذاتیم عمل میکنم! میخواهم بپرم توی آب...! پامو کردم تو یه کفش که آقا ما میتونیم بر خلاف جریان آب شنا کنیم.اصلا بحث زندگیو اینا هم نیس...میخواهیم ببینیم چند مرده حلاجیم...! میخواهیم اصلا خودمونو محک بزنیم...!هر کی میگه نه واسته نیگا کنه...! شرط بندی هم مجازه....!
پ ن : شَتَلَق....!(صدای پریدنمان توی آب بصورت زنده)
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387 توسط محمد علی
|
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....!!!
کلی حرف داشتم که بنویسم....! اما انگار قسمت نیست هیچ وقت خالی بشم...!!!
۲۰ سال پیش توی تاریخ ۱۳/۱۰/۱۳۶۷ پدر و مادری خوشحال و سرمست از اینکه عصایه دستی واسه پیریشون پیدا کردن،دو تا خواهر خوشحال از اینکه داداشی غیرتی پیدا کردن....!!!
ده دوازده سال بعد....!!!
پدر و مادری که دیگه حوصله پسر یکی یه دونشونو نداشتن....!!! زودتر از اون چیزی که می بایست بود پیر شدن!!! دو تا خواهر که از دست گیر دادن هایه یه الف بچه به ستوه اومدن!!!!
حالا... بعد بیست سال....دقیقا تو ۱۳/۱۰/۱۳۸۷ ننه بابایی که چشم ندارن بچشونو ببینن!!! خواهرهایی که ..... (آبجی کوچیکم از تهران زنگ زد تبریک گفت خداییش....!!!)....!!!
هی زندگی.....! همیشه زمستون علی الخصوص دی ماهش برام معجزه است....!
این روزا بی مقدمه دلم می گیره...بی دلیل عصبی میشم...بدون علت افسرده میشم!!
بیست سالمون تموم شد....!!! زود بزرگ شدیم....! اندازه ۵۰ سال تجربه دارم....!
پ ن : بیخی دادا ......!
+
نوشته شده در جمعه 13 دی1387 توسط محمد علی
|
می خوام چراغ قوه ذهنمو فقط و فقط واسه چند ثانیه روشن کنم!!!کسایی که به زندگی بها نمیدن ارزش زندگی کردنو ندارن!!! تا کی گفتنو انجام ندادن؟ها؟ نه! واقعا تا کی؟ تا کی درموندگیو خستگی؟
جداً این دنیا زیبایی هایی هم داره که "خودم " دارم اونو استفهام انکاریش میکنم!!!
من دوست دارم! من تنهایی رو دوست دارم! من اتاقم رو دوس دارم! من تاریکی اتاقم رو دوس دارم!
من تیک تاک ساعتو دوس دارم! همون تیک تاکهایی که فقط و فقط گاهی خش خش خودکار روی کاغذ میتونه اعصابشو خط خطی کنه و بس!!!!
ناخون هامو با حرص و ولع خاصی با دندونام می کَنم...! بیچاره ناخون ها...! چند ثانیه بعد تف میشن کف اتاق و سرنوشت شومشون توی جارو برقی جدیدمون رقم میخوره!!!
بعدشم معلوم نیست به کدوم " کجا آبادها" یا کدوم "ناکجا ناآبادها"میرن! خلاصه خدا به همراشون!!!
فقط.......!
فقط یه چیزیه که نمیدونم چه چیزیه...! از توی خودم بهم میگه :Stop !!!
بازم صبر...بازم تحمل...! نه...! اشتباه نکن...! وجدانو نمیگم...! اون دیگه نمیتونه حرفی بزنه...!
چند سال پیش اونو همراه محبت، راستی، صداقت، خوشی، مهربونی و هزار قطعه بی مصرف دیگه از خونه دلم انداختمش بیرون!!!
شنیدم رفته خونه مادبزرگه...! به مادربزرگه گفته: من که زر زر میکنم هی در گوش محمدعلی ور ور میکنم، منم برم ؟؟؟! بیچاره مادربزرگه که نه توی دهنش نیست بهش گفت تو هم بمون!!!!
پ ن : لامصب حالیته داری چیکار میکنی؟ (به هیچکی بر نخوره دارم با خودم گپ دوستانه میزنم)...!!!
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387 توسط محمد علی
|
در رشته ی ما فوق پرفسورایه "خرشناسی" توی دانشگاه پیام علمی کاربردی آزاد شبانه واحد سراسری قبول شدم!!! میگن رشته ی خوبیه...با این اوضاع مردم و کشور بالافاصله به عنوان نیروی کارآمد علاف جذب ارگان سیاسی نظامی میشی و بعدش حسابی روغنت بوی نون میگیره....!!!!
سوزن ته گرد گوشه لبم رو از چپ به راست شیفت میدم...!!!!
پ ن : منو اینجوری نیگا نکن!!! اون جوری نیگا کن یه چی دیگه ام.......!!!
+
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387 توسط محمد علی
|
ایستاده آواز میخونم و همچنان بد آدامس می جوئم...! افکارم مثله بادوم زمینی سرکه نمکی مزمز میمونه!!! ترش و شیرین میشه...! چند روز پیش واسه برعکس دور زدن میدون ۴ تومن جریمه شدم!!!
راستی جدیدا یه جارو برقی خریدیم که وقتی روشن میکنیم نی نی کوچولوی همسایه دیگه با صداش گریه نمی افته!!! خیلی خوب شدم!!! خندیدنو دوس دارم!!!
پ ن : خواهشا نگید خدا شفات بده!
+
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387 توسط محمد علی
|