|
اصلا دیگه نمی خواهم زار بزنم....خسته ام ...از زندگی ...از مردم ...از همه دور و بری هام...چقدر این جملات رو تکرار کنم؟؟! توی این گیتی مثلا پهناور ما داریم چی کار می کنیم؟؟!!! ثانیه ها...دقیقه ها ....ساعتها ....قلم تو دستم و دفتر زیر دستمه!!! اما نمی دونم از کجا شروع کنم! نمی دونم اصلا چی بگم... ای کاش .... خسته شدم از دست این کاشکی ها! از بس بجا همه حرف زدم ...از بس تو زندگی سنگ صبور بودم ...خسته شدم از بس هر کی مشکل داشته اومده پیشم تا براش حل کنم.....از بس بهترین گویش برا اونها بودم خستم...از بس براشون پا در میونی کردم خستم....از بس براشون دعوا افتادم و کبود شدم ، خسته ام......خسته.... یه دوست خوب می خواهم ...یه رفیقه شفیق!!! یه آدم ...... با هر کی طرح معرفت و دوستی ریختم چنان با چماق دورویی کوبید تو سرم که ماه ها تو "کما" چرا ها بودم! یا چنان پشتم و خالی کرد که همه جا رو سیاه دیدم....!!! اصلا می دونی چیه مشکل از خودمه ...هر چی تو مشکلات گیر می کنم و سرم به سنگ می خوره، آدم نمی شم...عینهو گرگ داستان "میگ میگ"!!! چرا ما وقتی نمی تونیم مساله رو حل کنیم ، صورت مسئله رو پاک می کنیم؟؟!! بعضی هامون هم دم از منطق میزنیم و بعد تو زندگی کم میاریم..!! نمی دونم این زندگی یعنی مبارزه تو رینگ؟؟؟ تو کتابخونه هامون پر کتابه، از حسنی به مکتب نمی رفت گرفته تا آناکارینا لئو تولستوی! اما چی عایدمون می شه؟؟؟ دوست دارم کتاب "بز بز قندی" رو بخونم چون تو همون دوران بچگی بهم یاد داد که گرگ رو بشناسم... اما مگه حالا شدنیه؟؟؟حالابیافت دنبال چهره شناسی و روان شناسی تا گرگو بشناسی! بازم اگه مشکل شناسائی گرگ بود که نشون دادن دستو و شنیدن صدا حل شدنی بود!!!! هیشکی کمکم می کنه؟؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385 توسط محمد علی |
|
| ||||||