|
دیروز با یکی از رفیق هام بیرون بودیم. کلی هم حوصله مون سر رفته بود، گفتیم می ریم پارک یک کم قدم بزنیم و حال و هوایی عوض کنیم. رفتیم پارک....... اول پارک تو سبزه ها یه پسره با یه دختری نشسته بود . پسره لپاش گل انداخته بود و هی داشت زور می زد....دختره هم خیلی ریلکس داشت آدامسشو باد می کردو انگار نه انگار که اون مادر مرده داره برا اون حرف میزنه!!! داشتیم از کنارشون رد می شدیم.. به پسره نیگاه کردم و گفتم: "مشغول باش ..ایشالله موفق میشی "....طرف از خجالتی داشت می مرد ..زورکی یه خنده تحویلم داد... اون ور تر یه دختره خم شده بود ویه تیکه کاغذ رو از زمین برداشت...بعدش هم راهشو عوض کرد و رفت...به فاصله 2،3 متری اون طرفتر یه پسره نسبتاً جوون داشت از خوشحالی بال در می اورد.... روی نیمکت کنار حوض پارک، دو تا زوج جوون نشسته بودن و خیلی Face to face داشتن با هم صحبت می کردن... داشتم به بقیه نگاه می کردم که دیدم یه دختره نسبتاً جلف داره با عصبانیت زیادی به پسری که روبه روش ایستاده فحش می ده....خنده ام گرفت!!!!!!! به رفیقم گفتم نظرت راجع به این باغ وحش چیه؟؟؟ بهم گفت: صد رحمت به باغ وحش ! اینا دیگه چه جوونورایی هستن؟؟؟!!!! از اینکه دنبال هیشکی نبودم و دلم هیچ جا گیر نبودو عاشق کسی هم نبودم خیلی خیلی خوشحال شدم... چون نه حوصله این ادا اوصولا رو دارم و نه اعصابشو!!! رفتیم تو قسمت بچه ها !!! با چه اشتیاقی داشتن تاب می خوردن! حتی با هم مسابقه هم می ذاشتن.. سرسره ها که نگو...طبق معمول سرشون شلوغ بود....صدای هوار بچه ها به آدم روحیه می داد.... اما یه آن خیلی به اونها حسودی ام شد..از اینکه خیلی راحت وبی دغدغه و از روی شادی داد می کشیدن...حسودی ام شد! برا چند لحظه با بچه ها بودم...با خنده هاشون می خندیدم و زمین خوردناشون تنم ریس می زد... رفیقم بهم زد و گفت: محمد علی ! نمی آی بریم؟؟؟!! ......... از اینکه قرار بود دوباره از توی محوطه آقایون و خانوم های مثلاً عاشق رد بشیم، حالم بهم می خورد... توی تمام مسیر پارک سرم رو پائین نگه داشتم تا مجبور نباشم از این صحنه های چندش آور ببینم.... چرا مردم ما اینقدر عقده ای شدن؟؟ + نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385 توسط محمد علی |
|
| ||||||