|
آخ که چقدر زود میگذره.....نه.... نمی خواهم قصه بگم.......پارسال موقع عید خوابیدم...همه شب کمش تا ساعت ۱ بیدارم ولی این شب عید پارسال خواب افتاد به جونم و خوابیدم..نمی دونم چرا نسبت به همه چی بی خیال شدم.......اصلاً بی خی!!!! می گم چطوره سالو با این بیت سهراب تموم کنیم: لحظه ها می گذرد.... آن چه بگذشت نمی آید باز...... قصه ای هست که دیگر هرگز .... نتوان گشت آغاز........ + نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 توسط محمد علی |
|
| ||||||