|
خیلی جالبه....خیلی!دیگه حتی حوصله نوشتن هم ندارم.... دیوان فروغم رو هم نمی دونم کی از تو اتاقم تک زده....بیکاری تو گوشتو پوستو استخوونم نفوذ کرده...حاضرم بشینم کتابهای مودب پور رو بخونم ولی لای کتابهای درسی رو وا نکنم...حاضرم ساعتها سرم رو توی کتاب باشه ولی فکرم توی یه عالم دیگه.... حاضرم تمام روز رو برای درسهای فردا برنامه ریزی کنم و خیلی قشنگ و تمییز بچسبونمش به دیوار اتاقم ولی به هیچکدومشون عمل نکنم... حاضرم به مزاحم هایی که ساعت ۳ -۴ صبح به موبایلم زنگ میزنن با روی گشاده جواب بدم.. {-داداش اسمت چیه؟ محمدعلی -خوب چی کارا می کنی؟ اگه خدا بخواد و قبول کنه داشتم خواب هفت دولت رو میدیدم -خوب سلامتی،در کل چی کاره ای؟ آینه فروش شهر کورانم -آها.....خدا ازت قبول کنه..کار سختیه ولی تون دنیات ساخته! ممنون -خوب! عزیزم بچه کجائی؟ بابا...نا کجا آباد شهر بی تپش...ولمون کن دیگه... بوق...بوق...بوق} چی داشتم می گفتم ؟ آها داشتم می گفتم حاضرم به مزاحمها جواب بدم ولی به یکی از رفقام هم زنگ نزم.. حاضرم سفره رو جمع کنم اما اونو پاک نکنم...حاضرم پنچری ماشین مامانمو بگیرم ولی اونو نشورم. من...من حاضرم هر غلطی بکنم ولی بر نگردم... .....توی سرم بازار مسگرهاست....توی دلم کارخونه پنکه سازی لرد انگلیسیه.....توی مغزم انگار ایاز پاسبون داره با موتور گاذی می ره پیش زن دومش...تموم تنم گزگز می کنه...انگار توی تنم تخمه فروشی اورهان بورخانیه که داره عدلهای پسته رو از ۴۰ تا پله بالا میبره...... ...... ....... من مثله اینکه باز فشارم افتاده....اما....نه انگار قلبم داره در میزنه که بیاد بیرون ...مثله اینکه تپش قلب دارم.... می گم چرا من هر وقت این کتاب به این قشنگی رو می خونم، دیووونه میشم....شاید خیلی قشنگه! میرم یه پروپرانول بخورم شاید فرجی بشه!!! + نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386 توسط محمد علی |
|
| ||||||