|
يه چيزي بگم كلي بخنديد: روز قبل از كنكور با 2 تا از رفقام تا ساعت 10 بوديم جنگل بعدشم كه اومدم، ساعت يك و نيم 2 خوابيدم...اينا هيچي رفتيم سر جلسه كنكور، همون اول يه گنجشك اومد تو سالن و هي خودشو مي زد به اين در و ديوار آخر زد پك و پالشو خوني كرد و زد بيرون اينم هيچي!! ساعت45/6 درها رو بستن، يه بچه اي با مامان جونش ساعت 20/7 اومدن، حالا امتحان كي شروع شد ؟؟ هفت و نيم!!!!!!!!!!!!!!( از من هم ريلكس تر بود)! ما شروع كرديم به كلنجار رفتن با سوال ها !! مامان جون اون پسره ، چنان جيغ و دادي راه انداخت و چنان مشت و لگدي به در مي كوبيد كه اگه محمد علي كلي اونجا بود مي رفت دست بوس!!!!! خلاصه زنيكه اون قدر داد بيداد كرد اون قدر خودم رو مي كشم و نمي دونم بچه ام 1 سال درس خوند كرد كه بچه اش رو راه دادن، اما ما چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من كه دقيقاً 18 دقيقه دفتر چه رو بستم و چرت زدم.... اصلا نفهميدم عمومي چي زدم!! حالا اينم بيخيال...بيوگرافيه حوزه ما اين بود: وسط يه مكان فوق العاده باز يه مدرسه بود...دورو برش به شعاع 200 متري هيچ جنبنده اي الا مگس ديده نمي شد....سر سوال هشت فيزيك بودم كه : " عاشق و مجنونت شدم ، كلي غزل خونت شدم، نخونده مهمونت شدم.........." نمي دونم اين صداي محسن چاووشي از كجا اومده بود!!! هر چي هم مسوولين حوزه مي چرخيدن منبع صدا رو پيدا نمي كردن....خلاصه يكي از بچه ها قاط شد و گفت : عمو ...بزن Track بعدي..!! منو مي گي اون قدر خنديدم كه نگو!! اينم بي خيال! از همه زجر آور تر ميدوني چي بود؟ من كنار يه مراقب نشته بودم كه كله اش رو از روي ورقه من بلند نمي كرد..آخر شاكي شدم بهش گفتم: داداش من اگه مي شه نيگاه نكن من تنم مور مور مي شه!! يارو كلي بهش برخورد...... آره ديگه اينم داستان كنكور دادن ما!!!! وقتي اومديم به خودم گفتم امسال از هر 4 نفر 3 نفر قبول مي شن اما مثله اينكه همه اون يه نفر هايي كه قراره قبول نشن تو اين حوزه بودن!!! خوبه والله.... + نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386 توسط محمد علی |
تو رو خدا این چند روزی رو بشینین سره سجاده و دخیل ببندین که من یه قبرستون چالی قبول شم... + نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386 توسط محمد علی |
|
| ||||||