|
امشب طبق معمول وقتی از سر کار برگشتم مستقیم رفتم سر یخچال....شیشه آبو در اوردمو شروع کردم به سر کشیدن!!! نمی دونم چرا اینقدر تلخ بود! + نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386 توسط محمد علی |
امشب یه خورده فکر کردم!!! می گم اصلا ما خودمون داریم به بخت خودمون جفتک می زنیم!! خوشبختی با تمام وجود داره خودشو به ما نشون می ده! وقتی ما نمی خواهیم ....خوب چی کار کنه؟؟ خودشو بکشه؟؟؟ می خواهم از خدا یه چند روزی رو مرخصی بگیرم! شایدم نه...خواستم از آدمیت استعفا بدم! هیشکی مراحلشو بلده؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 توسط محمد علی |
چی می شد این کلمه چشم وجود نداشت؟؟؟!!!! الکی به هم می گیم چشم!!! ای کاش خدا یه سیستم تعبیه می کرد که اگه کسی می گفت چشم تا زمانی که اون کارو انجام نداده تنش کهیر بزنه!!! بابا من مردم از این حرفای تکراری!!!.....این دنیا هم با تمووومه جذبه هاش داره واسم عینه چرخ و فلک بچگی ها میشه!!! اون موقع ها واسه یه دور سوار شدن دین و ایمونه خودمونو می فروختیم...اما حالا نیگاشم نمی کنیم!!! حکایت زندگی هم همین شده والله.....هرچی می خواهیم بندازیمش کنار عینهو زالو بهمون چسبیده!!! میگم نکنه فقط من اینجووریم؟؟!!!! + نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386 توسط محمد علی |
از بس مردم تو این خیابونا می لولن، حوصله راه رفتن ندارم........ سکوت اتاقم که گوشو کر میکنه....می گم اشکالی داره که از همه مردم ساده تر باشیم؟؟؟ امشب یه جورایی بد جورایی ناجورم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386 توسط محمد علی |
"پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است....." اون قدر تو فکر این بودم که پرواز رو فراموش نکم که اصلا یادم رفت پرنده ام....... می خواهم بالهامو در بیارم و اونو سر در اتاقم آویزونش کنم...... شاید مثله اون نعل اسبه، خوش شانسی بیاره......... + نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386 توسط محمد علی |
|
| ||||||