|
یادم هست دورانی را که نوار کاست توی ماشین هم سر ایست بازرسی چک میشد......ترس این بود که مبادا چیز مستهجنی لای ریتم و رنگش مخفی شده باشد.یا یک هیولایی، جنی، غولی، چه میدانستیم؟؟؟؟!! توی خیابان، گوشی واکمنی اگر تو گوشت دیده میشد، چپ چپ نگاهت میکردند و میشد که کنجکاو مقدسی وارد عمل بشود و تو چند حرف درشت بشنوی و نوارت را از دست بدهی و شاید هم یک کشیده نوش جان کنی!!!! پ ن : یواشکی گوش دادیم و رفت پی کارش و گذشت!!! حالا، نوحه و مداحی رو هم با ریتم تند و تکنو میشنویم...... آقامون هم ، دلبر شده!!!! همه چیه این مملکت عجیبه خداییش........ + نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 توسط محمد علی |
کاش میشد این را هم بیخیال شوم...از این هم بگذرم، اما وسواس دانستن این یکی، فعلا که رهایم نمیکند. مثله وسواس برداشتن چیزی که از بس ریز است ، معلوم نیست - چی هست - از روی پتوی محقر کف اتاق کوچک، مثله حساسیتی که به صدایی پیدا کنم و هر باره بلند تر از دفعه قبل می شنومش و هر بار اعصاب خوردکن تر میشود!مثل وقتی که اسم کسی یادم نمی آد و انگار تا دیوانه ام نکند ول کن نیست و ..... باز هم یادم نمی آد! پ ن : هدیه پدرم که واسه روز تولد بهم داده بود رو براتون میگذارم.....یه نامه است....ما که عبرت بگیر نبودیم! شما بخونید و عبرت بگیرید.... نامه بابام به من واسه روز تولدم! + نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386 توسط محمد علی |
همیشه به من گفتن: " قدر اونایی که کنارت بودنو بدون" ! تو هم که همیشه کنارم بودی حتی اون روزی که دیر به جلسه امتحان رسیدم و تو با معلم حرف زدی تا از من امتحان بگیره ! و من اصلا یادم نمیره که تقصیر تو نبود که من زمان امتحانو از تو پرسیدم!!! پ ن : دارم عینهو یه پیچک به خودم می پیچم!!! چراشو نمیدونم!!!!....... + نوشته شده در جمعه 21 دی1386 توسط محمد علی |
آری ...... من از تقلید سخن میگویم و از رکود اندیشه ها که در باور من همان ریاست.... آنکه مرا و تو را به تقلید میخواند ...... دو فرضیه بیش ندارد: پ ن : دارم میمیرم.... حوصله خودمم هم ندارم!!! شاید یه دوئل راه انداختم !!! اونم با عزرائیل!!! + نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 توسط محمد علی |
خوب!!! تسلیم.....! من باختم!!! از این بالاتر؟؟؟؟ حرفی ندارم.....طبق معمول...... دیشب تا صبح بیدار بود.......به همه چیز فکر کردم و واسه هر کی که یادم اومد دعا کرد.......دیشب دعا کردم........از سال ۷۶ به این ور برف نباریده..........واسه برفم دعا کردم........ الان حیاطمون پره برفه........ میدونم واسه دعای من نیست....... اما مهم اینه که برف زده!!! + نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386 توسط محمد علی |
یکسال گذشت به تندی آه، به کندی غم، به سرعت عمر و به آهستگی فراق! نکته جالب: شایدم اصلا جالب نباشه، این روزا به قدری قلبم درد میکنه که همش فکر میکنم فرشته موت (داش عزرائیل) دور و برم میپلکه و منتظره یه فرصته........... همین! + نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386 توسط محمد علی |
حتما خالی از اعتماد شدن را تا به حال تجربه کرده ای؟! حس بدیست، لحظه های زندگی بوی خیانت میگیرد و این میان، آرامش، سرمایه ایست که نابود میشود!!!!!........ پ ن : خرابی از حد گذشته اخوی......... + نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386 توسط محمد علی |
بحران های درونی ام را با چیپس و ماست در تلویزیون دیده ام و دیگر چی بنویسم که مجبور نباشم با فتوشاپ رویش را خط خطی کنم؟؟؟!!!!! پ ن : آری!!! تا احمق هست، ظالم گرسنه نمیخوابد، هرچند شب بلند است و قلندر بیدار!!!.... + نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386 توسط محمد علی |
|
| ||||||