تبليغاتX
یک ذره در بینهایت

یک ذره در بینهایت

اگه دوستی واقعا یه معامله باشه به نظر تو این میون کي بیشتر ضرر کرده ؟ به قول قهرمان فیلم " هر چیزی بهایی داره..... بهای چیزای بزرگ سنگینه.....بهاش رنجه ... " !!!!

این روزا درختای خونمون خالی تر از همیشن اما انار خشکیده  تو کمد خاطراتمه ، همونجاییه که - شعر " کبوتر با کبوتر باز با باز..." رو برام نوشته بود .....! انگار یه چیزی از دوستیمون پیدا شده که هنوز دووم اورده....!
اما.....اما عقلم میگه دارم اشتباه میکنم.....! آخه در مورد درختا باید بر اساس میوه هاش قضاوت کرد نه برگاش.....!
دیدی ! بالاخره دارم عاقل میشم....!

پ ن : به دل نگیرید....! هر وقت میریزم به هم تمومه جملاتو قاطی میکنم......!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386 توسط محمد علی |


به گفته یکی از دوستا بعد از اینکه رفتم تهران زدم صبح زود از خونه بیرون........!

حوالی افسریه بودم.......نشستم روی یکی از صندلی ها و چشمامو بستم......منتظر موندم تا یکی از کنارم رد شه و من احساس کنمو چشامو وا کنم.........! قرار بود به اولین کسی که رسیدم برم جلوشو بهش سلام کنم و باهاش حرف بزنم تا مگر اینکه آرامش به دست بیارم........! یه مرد جا افتاده بود.........سلام کردم!!! با تعجب جوابمو داد........پشتش راه افتادم و گفتم آقا وقت دارید؟؟؟ گفت واسه چی ؟ گفتم میخواهم با یکی حرف بزنم.........!

بهم گفت برو بابا جون خودتو مسخره کن!!! جالب بود برام....... ! اتفاقا نم نم بارون هم میزد......عین قرارمون.......! اما خسته شده بودم از اون همه جواب سر بالا..........! دختر، پسر، مرد، زن و............!

نوچ!!! دیدی ؟؟؟! دیدی تو دهات شما هم آرامش پیدا نمیشه ؟؟! من که از همون اول چشام آب نمیخورد!!!

 

پ ن : این روزا هیشکی سر جاش نیس !!! سر ننه بابام داد میکشم انگار که من باباشونم!!!
     خدا هم سر جاش نیست........مطمئنم!

 

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 توسط محمد علی |


نمیدانم، باور کن نمیدانم مشکل کداممان هستیم و خسته و آشفته ام از این ندانستن.....
شاید شک و تردید دانسته هایم را برده به مرز نادانی، شاید چون کسی یادم نداده است،
نمیدانم، شاید آن کس دیگر هم نمیداند، من هم نمیدانم!!!!!!..............

پ ن : این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیس !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386 توسط محمد علی |


مشتری: سلام..... آقا میبخشید،آرامش دارید ؟!

فروشنده: ..... نه عمو !

مشتری: مرسی........!

............!!!!!

مشتری: آقا سلام.....! عذر میخواهم، آرامش هست خدمتتون!؟

فروشنده:....نه قربان!!!

مشتری: اه..... پس شماها چی دارید تو مغازه هاتون؟؟؟!

فروشنده: چی میخواهی؟ بیا این ور قفسه ها تا بهت بگم..... ببین! قلب شکسته تا دلت بخواهد، عشق های به سرانجام نرسیده،عشق دست دوم در دو نوع دختر و پسر، غم، رنگ بندی هم داره....! دلمردگی های آدمهای خوب و بد!!! بیا این طرف سالن....! بیا....افسردگی داریم، بعد....بعد....آهان! این دیگه اخرشه!!! شکست......دلهره، اضطراب! اینو قول میدم که ندیدی....ترس و وحشت....! بیا اینجا که این قسمت دلخواه منه....!            
 غرفه لوازم خودکشی: تیغ، قرص، طناب، خریت، حماقت، بی فکری!!! فقط همین یه سرویس برام مونده....!  اینا هم خورده بارامونه......فحش و غیبت ، دروغ و تضریب و ........! کلی هم خرت و پرت دیگه...حالا بگو ببینم چی میخواهی؟؟؟!

مشتری: آقا......میتونم بپرسم آیا تا حالا توی وجودتون آرامش داشتید؟؟؟!

فروشنده: ........! آرامش؟؟؟ .....راستشو بخواهی نه!!! ولی تا دلت بخواهد غم داشتم،غصه داشتم، دل مردگی داشتم، خون جیگر داشتم!!! دلهره ، اضطراب، بدبختی، سیاه روزی......

قلب شکسته داشتم،رعب و وحشت داشتم......رگ خودمو با تیغ زدم،فحش دادم....غیبت کردم......! خریت کردم....! آرامش میخواهی چیکار؟؟؟ الان اینا مُدِ......!!!

 

پ ن : بزرگ ترین دغدغه این جوون آریایی در حال حاضر آرامشه... فروشنده هستی؟؟؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 توسط محمد علی |


حال بیندیش که اگر من بخواهم تو باشم و تو بخواهی من باشی فکر کرده ای که بر سر این معادله چه می آید؟؟؟ شاید بگویی: کسی نخواسته جای دیگری باشد..... در گمان خویش، آری ولی در عمل چه؟؟؟
چگونه عمل کرده ایم؟؟؟!! مستقل، بر پایه باورهای خویش یا بی ارداه و مقلدانه؟؟!!.......
کلامم پیچیده نیست....از تو جز تو چیز دیگری را طلب نمیکنم.....فقط از تو میخواهم خودت باشی، چون اینگونه، در میان این همه هیاهو و این همه رنگ و این همه نداستن، میتوان به تو اعتماد کرد....اعتماد برای چه؟؟!!! برای امیدوار بودن و زنده بودن را تجربه کردن......!

پ ن : از اینکه این روزا دارم آدم میشم،از اون محمد علیه قدیمی در پوست خود شرمگینم!!! پوزش !

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 توسط محمد علی |


کودکی هستم تا حدودی مسن که عقلم قد نخود، ببخشید(گاهی اعتماد به نفس در وجودم فوران میکند، شما اگر ازدواج کرده اید ببخشید!) ....قد پوست نخود بوده ...
راستی تو هنوز مشق"ماندن و رفتن" میکنی؟؟!....
سرمشق من عوض شده"ماندن و همیشه ماندن"....آره میدونم این حرفای قلمبه سلمبه به من نیومده ولی فکر کنم از عوارض بزرگ شدنه.....تو اما به کسی نگو....شاید مسری باشه....

پ ن : این روزا به اندازه بلند پروازی هام خرابکاری میکنم..... ولی نمیفهمم که هدف بالاخره "دویدنه" یا "رسیدن"؟؟؟!!!!.......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386 توسط محمد علی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نمیدانم چه میخواهم خدایا

به دنبال چه میگردم شب و روز

چه میجوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پر سوز


خوونه
کد پستی



قدیم ندیما

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385



وصل شدگان

هی بوسه ی کهنه ی علاقه
همه ی دنیای کوچیک من
تنهایی عادت من است
فروغ فرخزاد - آوای آزاد
ویارهای پسری آبستن
مثل آب برای شکلات
چهره عزرائیل از نگاه
دانه تلخ خاموشی
سیاوش قمیشی
دندون یه آدم مرده
Epics of a Gipsy
عشق دیوونگی
شاید یه دیوونه
میکادونامه
دخترک
آواز قو
آشغال


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin