به تماشا سوگند و به آغاز کلام...
تسخیر اندوه ها شده ام و بنده لحظه ها....لحظه ها بوی مرگ میدهند و جدایی...راستی بوی مرگ! هیچ مالامال از مرگ و نفرت شدن را تجربه کرده ای؟!
مثل کابوسی است که نیمه شب بر پیکره ی خوابت می افتدو قصد خفه کردنش را دارد سایه ی شومش را بر بلندای زندگی ات میاندازد...!
مرگ زمزمه خاموشی است.....مرگ خنده ی عبوسی است در پیکره ی خاطرات تلخ و شیرین....مرگ!
دل آزرده من بعد این همه حرف ، حال سکوت دروغینی میکند بلکه چشمانم آسمان را به یغما ببرد.....!
دوستان! چشمها دروغ نمیگویند....هیچ ابری بی باران نیست.....! این را چشمان من هم سروده.....!
اخوان میگفت : "....سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است......"
مرا ببین که چه عاشقانه به خاطرات خوب دیروز دل سپرده ام....!
بار خدایا ....شنیده ام که فرمودی چه کنم با مشتی خاک مگر بیامرزم......!
این مشت خاک دیگر توانی برای خرد تر شدن ندارد و نخواهد داشت....حال به که بگویم که رنگ آبی صداقت را حس نمیکنم؟! کسی میشنود صدای خسته ی مرد شهر آسمانی فردا را ؟؟؟!
میدانم که زمان خواهد گذشت و نیم نگاهی هم به این مرده دل که عمرش را برای رسیدن به غروب میگذراند نمی اندازد....ولی بدان خانه دلم بعد تو جای هزار حرف ناگفتنی است.....
پ ن : ....
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 توسط محمد علی
|