امروز خوشحالم...
یه روزی تمومه هدفم این بود که اون قدر بزرگ و بزرگ شم که دنیا محمدعلی رو بشناسن...
قول داده بودم به خودم که دنیایی رو فتح کنم،میخواستم به همه مخصوصا به خودم ثابت کنم که من "میتونم"....!
و تونستم.....! از خودم خوشم می اومد...از اینکه "نه" تو دهنم نبود،از اینکه همه کاری رو انجام میدادم...!
میخواستم همه ببینن که من "میتونم"...! صیغه "خواستن توانستن هست" رو شب به شب مشق میکردم....!
اما............
یهو ورق برگشت،یه دفعه از همه چی بریدم و بدم اومد...
دیگه نمیخواستم کسی باشم،دیگه بزرگ شدن نمیخواستم،حتی دلم نمیخواست یکی با صدای بلند بهم بگه مرحبا....
نمیخواستم سلام کنم،نمیخواستم بهم بگن عجب آدم بزرگی،نمیخواستم به پدرم بگن عجب پسری،دیگه نمیخواستم دیده شم.....!
میخواستم غریبه شم،میخواستم همه بگن عجب بچه تخسی،میخواستم......
امروز خوشحالم.....
چون امروز انگار به هدفم رسیدم....
۱۷ مرداد روز خبرنگار مبارک.....
امروز خوشحالم که فقط و فقط و فقط اینو خودم به خودم گفتم.....
پ ن : تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره.....
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387 توسط محمد علی
|
باید ها رو کشتم....نباید ها رو جاش کاشتم.....!
سوجی....! این وصله ی جدیدی و با معناییه که بهم میزنن...! بهم میآد....!
دلم میخواد اوغ بزنم تو هرچی .....استغفرالله......کافر هم شده ایم....!
عاشق بغض های بی گریه ام.....! این فشار روی گلو رو دوس دارم.....
پ ن : با همه تونم ....... " بس کنییییییییییییییید".........!
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 توسط محمد علی
|
باز هم گرما...باز هم ایستادن های طولانی...باز هم دسته گلهای مریم...باز هم دوربین دست مردم...
باز هم خوشحالی...باز هم صلوات...باز هم فرودگاه...!!!
بابام باز هم از مکه اومد...میگن بسیت و پنحمین باریه که میرفت.....!نمیدونم چرا اونجا از همه آروم تر من بودم! حتی اون پیرزن ۷۰-۸۰ ساله با یه دسته گل مصنوعی ار من سرحال تر میزد...!
یه جورایی بدجورایی دلم ناجور شده بود...اما این روزا همه چی خوبه و آرومه...! احساس نسبتا خوبی دارم....اثری هم از جای مشت رو در و دیوار اتاقم نیست...!دگرگونی هام هم دیر به دیر ظاهر میشه....اینا همه نشونه های خوبیه؟ مگه نه؟؟؟
پ ن : اوضاع به راهه اخوی!!!....
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387 توسط محمد علی
|