دلم یه زندون می خواهد...! یه سلول انفرادی...! اونم حبس ابد...! شایدم یه قبر...!
شاید اینجوری بغضام سبک بشه،اینجوری یه دل سیر همراه آسمون بریزم،اون قدر که همه جا شست شو پیدا کنه ...!
صدام خیلی ضغیف شده...حتی اونی که از رگ گردن بهم نزدیک تره صدامو نمیشنوه...!
می دونم نمی شنوه...! دیگه هیشکی جز صدایه خودشو نمیشنوه...!
پ ن : خدا ...!!! این بازی رو بس کن...! آفرین...! تو خیلی قوی تری...! فقط بس کن.....!
+
نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387 توسط محمد علی
|
خیلی وقته که خیلی وقت ها رو که خیلی وقته شروع شده گذاشتم کنار !!! خیلی وقته که خیلی وقت ها رو کردمشون یه خاطره واسه یه وقت هایی...!
پ ن: آره داداش...!
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387 توسط محمد علی
|
به خیالت خوب آدم ها رو می شناسی،نامه می نویسی!
یک نامه بی مقدمه! جواب میگیری ۵ صفحه سفید...
صفحه اول پر از لبخند تو، صفحه دوم پر از لبخند او، صفحه سوم پر از سکوت تو،صفحه چهارم پر از سکوت او و صفحه آخر پر از قصه ی انتظار....! پس منتظر می مانی....!
به خیالت خیلی خوب آدم ها را می شناسی، قصه می نویسی! یک قصه بچگانه !!! بارها و بارها می نویسی، از نو، هر بار فقط می نویسی و می نویسی، و وقتی به پایان قصه ات می رسی، تازه می فهمی که فقط پاره کردن تمامی ورق های دفترت یا سوزاندن برگ برگ قصه ی نا تمامت، آرامت می کند.
پس تمام دفترت را می سوزانی.....!
پ ن : دارم می سوزم.......!
+
نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387 توسط محمد علی
|
از لحاظ بدنی تب دارمو از لحاظ مغزی تاب......!
+
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387 توسط محمد علی
|
............. بعله؟؟؟؟؟!!!!
باز کن......! در با صدایی که بیشتر شبیه زوزه مارمولکی بدون دم که داره از دست دمپایی مادرجون در میره وا میشه....! مگه تو کلید نداری ؟؟؟؟ این حرفیه که روزی شاید بالای ده مرتبه میشنوم ولی با یه "نه" خشک و خالی سرمو عینهو "گاو" میگذارم زمین و میرم تو اتاقم.....!
توی سر درگمی هام اونقدر غرق میشم که میتونم شاممو صبحونه بخورم!
عجیب کند شدن این ثانیه ثانیه ها...! دلمردگی هامو با آهنگای امید و سیاوش لاپوشی میکنم!
خانوم منشیمون بهم میگه: محمد علی افسرده شدی ؟؟؟ با یه خنده ی زورکی میگم نه! من توپ توپم.....! میگه از خنده ات معلومه ...!
چشامو میبیندم..... همه چی آروم و منطقیه...غیر اون صدای گوینده ی اخبار و هوهوی کولر که شبیهه هیچ صدایی نیست، اثری از نا آرامی ها نیس.....!
آرامشم با یه محمدعلی گفتن بهم میریزه....!
پ ن : عجیب دل زده از جمع و بیزار از شلوغی و دم خور تنهاییم......! تکراری شدم......!
+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387 توسط محمد علی
|