...دارم با تو حرف میزنم...! حواست کجاست؟ آهای....! منو نمیبینی؟ الو...! هی....!
خدا دارم با تو حرف میزنما....! چشاتو وا کن...! خدا اون هدفون رو از تو گوشت در بیار...! میخوام باهات حرف بزنم...! داری چی گوش میدی؟ بابا صدایه اون لعنتی رو کم کن...! من اومدم اینجا که باهات حرف بزنم...! واقعا صدامو نمیشنوی؟؟؟
تو هم آره ؟ راسته که میگن هرکی که خواب باشه رو میشه بیدار کرد ولی اونی که خودشو زده بخواب نمیشه...!!! باشه...! تو هم گوش نکن.........!
ولی بدون این " اَقربُ مِن حَبل الوَریدی" که همه ازش دم میزننو انکار میکنم...!تو هم پیچوندنو از بنده هات یاد گرفتی...! تو هم دو دره بازی رو از بنده هات یاد گرفتی...!
پ ن : به خدا،خدا هم خسته شده...!
+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387 توسط محمد علی
|
با همون چهره ی متین همیشگیش باهام حرف زد...! مثله همیشه دعوتم کرد توی ماشین...!
گوشه ی عینک طلایی رنگش همچنان می درخشید...! هنوزم موقع صحبت با انگشترش بازی می کرد...! هنوز پریشونیش رو با دست کشیدن تویه موهاش نشون میداد...! پیر شده...! شکسته شده...!
همیشه سکوتش برام با تپش قلب همراه بود...! اما اینبار این صدایه قلب اون بود که به گوش می رسید...! خیلی حرفاشو مزه مزه کرد...! مشخص بود که این دفعه این اونه که نمیدونه چی قراره بگه...!
شاید ساعت ها سکوت رد و بدل شد........!
پ ن : گاهی اوقات دنیا میخواهد رو سرت خراب شه....! کاری لازم نیس بکنی....! فقط نگاش کن....!
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387 توسط محمد علی
|
گاهی میدونی یه کاری درست نیست اما انجامش میدی....!
نمیدونم چرا ؟ ولی انجامش دادم.......!!!
پ ن : میدونم که نمیدونم ولی نمیدونم چرا فکر میکنم میدونم....!!!
+
نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 توسط محمد علی
|
این روزا بیشتر از احمدی نژاد ازم انتقاد میشه و زیر فشارم....!
یه وکیل خوب سراغ دارین ؟
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387 توسط محمد علی
|