|
یه روزی از کمترین دقیقه ها واسه بوسیدن هم استفاده میکردن ، حالا نگاشونو از هم میدزدن...!!!فریدون میگه : دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره / لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره.....! پ ن : گه تر از اونیم که فکرشو بکنی............!!! + نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388 توسط محمد علی |
یکی بیاد منو در حد مرگ بزنه... پ ن : گهم گهم گهم .... + نوشته شده در شنبه 20 تیر1388 توسط محمد علی |
هی فلانی زندگی شاید همین باشه !!! پ ن : ن م ی خ و ا م . . . ! ! ! + نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388 توسط محمد علی |
خسته شدم از این وضعیت...! تشخیص درست از غلط ، خوب از بد ، حق از باطل برام خیلی سخت شده...! نه احساسی تصمیم میگیرم و نه افراطی و نه تعصبی...!!! اما همینقدر میفهمم که این اوضاع اصلا خوب نیست...! اخبار رو که نیگا میکنم بغضم میگیره ، آخه یکی نیس تو گوش این مردمو این ملت فرو کنه که سنگاتونو برا دشمن پرتاب کنید، یکی نیس بگه چوب و چماقتونو واسه بیگانه بکشید ، یکی نیس بگه اصلا نباید گارد ویژه ای تشکیل شه ، آخه ما همه هم خونیم...مال یه خاکیم...همه مون فرزندایه کوروش و داریوشیم... همه مون شاگرد امیر کبیر ها هستیم... همه مون سربازایه کاوه آهنگریم...همه مون دل رستم داریم و مردونگی سهراب...همه مون هم وطنیم... همه مون ایرانی هستیم...ایرانی....!!! پ ن : خیلی عصبی ام....! دلم سرما میخواد...زمستون...دی ماه...! تو رو خدا آتیش بس کنید...! + نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 توسط محمد علی |
|
| ||||||