|
این روزا حال و روزم رو میتونید از در و دیوار مشت خورده و شیشه ی شکسته ویترین و موبایل له شده و ساعت خورد شده و خیلی چیزایه فنا شدیه دیگه بپرسید....!!!!!!
پ ن : یکی بیاد این کاسه صبر منو یا خالی کنه یا عوضش کنه . . . ! ! ! + نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 توسط محمد علی |
تا حالا فکر میکردم ریشه خاطرات رو سوزوندم...! به خیال خام خودم پای درخت خاطراتم نفت ریختمو خشکش کردم ... ! اما الان در پس این مدت دارم به جوونه های سبزی نیگاه میکنم که از تنه ی خشک و بید زده ی اون سر بالا اوردن...! دارم به خودم ، اعتقاداتم ، ریشه وجودیم ، سلول های خاکستری مغزم ، باور هام ، دل تنگی هام ، زندگیم ، به همه چی و همه چی شک میکنم ...! پ ن : کف دستامو میگذارم رو شقیقه های سرم و اونقدر فشارش میدم تا خاطرات اضافی بریزن بیرون!باشد که چنین شود....!!! + نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388 توسط محمد علی |
شدیدا این روزای به اصطلاح خوش دارم به پوچی نزدیک تر میشم...! احساس میکنم یه مصرف کننده بی مصرف شدم...! تبدیل به یه کثافت به تمام معنا شدم...! فقط دارم اکسیژن هوا رو حروم میکنم...! با اجازه دوستان مودب و با ادب بگم که تخمی میگذره این روزا خلاصه..! پ ن : اگه کسی فهمید چی گفتم منو بی خبر نگذاره ... !!! + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 توسط محمد علی |
جنگیدم ، جنگیدم ، جنگیدم . . . !!! پ ن : هیچی ....! + نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 توسط محمد علی |
|
| ||||||