می خوام چراغ قوه ذهنمو فقط و فقط واسه چند ثانیه روشن کنم!!!کسایی که به زندگی بها نمیدن ارزش زندگی کردنو ندارن!!! تا کی گفتنو انجام ندادن؟ها؟ نه! واقعا تا کی؟ تا کی درموندگیو خستگی؟
جداً این دنیا زیبایی هایی هم داره که "خودم " دارم اونو استفهام انکاریش میکنم!!!
من دوست دارم! من تنهایی رو دوست دارم! من اتاقم رو دوس دارم! من تاریکی اتاقم رو دوس دارم!
من تیک تاک ساعتو دوس دارم! همون تیک تاکهایی که فقط و فقط گاهی خش خش خودکار روی کاغذ میتونه اعصابشو خط خطی کنه و بس!!!!
ناخون هامو با حرص و ولع خاصی با دندونام می کَنم...! بیچاره ناخون ها...! چند ثانیه بعد تف میشن کف اتاق و سرنوشت شومشون توی جارو برقی جدیدمون رقم میخوره!!!
بعدشم معلوم نیست به کدوم " کجا آبادها" یا کدوم "ناکجا ناآبادها"میرن! خلاصه خدا به همراشون!!!
فقط.......!
فقط یه چیزیه که نمیدونم چه چیزیه...! از توی خودم بهم میگه :Stop !!!
بازم صبر...بازم تحمل...! نه...! اشتباه نکن...! وجدانو نمیگم...! اون دیگه نمیتونه حرفی بزنه...!
چند سال پیش اونو همراه محبت، راستی، صداقت، خوشی، مهربونی و هزار قطعه بی مصرف دیگه از خونه دلم انداختمش بیرون!!!
شنیدم رفته خونه مادبزرگه...! به مادربزرگه گفته: من که زر زر میکنم هی در گوش محمدعلی ور ور میکنم، منم برم ؟؟؟! بیچاره مادربزرگه که نه توی دهنش نیست بهش گفت تو هم بمون!!!!
پ ن : لامصب حالیته داری چیکار میکنی؟ (به هیچکی بر نخوره دارم با خودم گپ دوستانه میزنم)...!!!
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387 توسط محمد علی
|