چی بگم؟ این ایام یکم از خودم،اطرافیانم،دوستانم،فامیلام،آشناهام و ... ناراحتم! میان میشینن روز عیدی، به جای ۴ تا کلوم حرف پدر مادر دار در مورد فیزیوتراپی و MRI و نمیدونم سر درد و گرفتگی عضلات و .... صحبت میکنن!!!
البته اینا همه بهونه های خودمه...! بعد 21 سال خودمو نشناسم که به درد لای جرز میخورم!!!
بی حوصله شدم و بی برنامه ...!!! جدیدا به یه پرستار نیاز دارم که گهگاهی هم جوراب هامو بشوره!!!برای تمومه خریت هام چنان دلایل منطقی ای میآرم که حتی خودمم اونا رو باور می کنم!!!
بعضی اوقات هم چنان ژست های متفکرانه ای ازم خارج میشه که یادآوری اون برام مثله قلقک دادن یه آدمی هستش که قلقکی نیست اما چون ضایع نشی بهت یه لبخند تحویل میده...!!!بعدشم بهت میگه قلقکی نیستم!!!جدیدا هم یه حالت های جدیدی برام اتفاق میافته که اصلا نمیدونم چی هست چه برسه که بیانش کنم!!! اما اینقدر میدونم که هست چون حسش میکنم!!! این روزها اصلا یه روزهایه خیلی جالبی شده!!!
پ ن : ساعت ها فکر میکنم که دارم فکر میکنم اما وقتی به ساعت دیواری اتاقم نیگا میکنم می بینم فقط 4 دقیقه و 13 ثانیه گذشته اما فکری تو فکرم نیست!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388 توسط محمد علی
|